داستان حکمت آموز کوتاه(این گره بگشودنت دیگر چه بود),این گره بگشودنت دیگر چه بود,داستان حکمت آمیز,داستان حکمتی,داستان حکیمانه کوتاه

داستان حکمت آموز کوتاه(این گره بگشودنت دیگر چه بود)

داستان حکمت آموز کوتاه(این گره بگشودنت دیگر چه بود) داستانی از مولانا: پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز .... ادامه نوشته

داستان حکمت آموز کوتاه(مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود),مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود,داستان حکمت آمیز

داستان حکمت آموز کوتاه(مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود)

داستان حکمت آموز کوتاه(مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود) مسافری زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای را دید که در حال سوختن بود و مردی در وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد .... ادامه نوشته

داستان حکمت آموز کوتاه(صوفی درویش در چادر مخملین و گدا),صوفی درویش در چادر مخملین و گدا,داستان حکمت آمیز,داستان حکمتی

داستان حکمت آموز کوتاه(صوفی درویش در چادر مخملین و گدا)

داستان حکمت آموز کوتاه(صوفی درویش در چادر مخملین و گدا) روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته .... ادامه نوشته

داستان حکمت آموز کوتاه(پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه),پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه,داستان حکمت آمیز

داستان حکمت آموز کوتاه(پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه)

داستان حکمت آموز کوتاه(پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه) یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. .... ادامه نوشته