داستان حکمت آموز کوتاه(این گره بگشودنت دیگر چه بود),این گره بگشودنت دیگر چه بود,داستان حکمت آمیز,داستان حکمتی,داستان حکیمانه کوتاه

داستان حکمت آموز کوتاه(این گره بگشودنت دیگر چه بود)

داستان حکمت آموز کوتاه(این گره بگشودنت دیگر چه بود) داستانی از مولانا: پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز .... ادامه نوشته

داستان حکمت آموز کوتاه(مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود),مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود,داستان حکمت آمیز

داستان حکمت آموز کوتاه(مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود)

داستان حکمت آموز کوتاه(مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود) مسافری زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای را دید که در حال سوختن بود و مردی در وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد .... ادامه نوشته

داستان حکمت آموز کوتاه(زورآزمایی خورشید و باد),زورآزمایی خورشید و باد,داستان حکمت آمیز,داستان حکمتی,داستان حکیمانه کوتاه

داستان حکمت آموز کوتاه(زورآزمایی خورشید و باد)

داستان حکمت آموز کوتاه(زورآزمایی خورشید و باد) روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد. باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم، خورشید هم .... ادامه نوشته

داستان حکمت آموز کوتاه(صوفی درویش در چادر مخملین و گدا),صوفی درویش در چادر مخملین و گدا,داستان حکمت آمیز,داستان حکمتی

داستان حکمت آموز کوتاه(صوفی درویش در چادر مخملین و گدا)

داستان حکمت آموز کوتاه(صوفی درویش در چادر مخملین و گدا) روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته .... ادامه نوشته

داستان جالب (سوختن خانه و مغازه و تابلو ایمان واقعی),سوختن خانه و مغازه و تابلو ایمان واقعی,داستان حکیمانه, داستان حکیمانه کوتاه

داستان جالب (سوختن خانه و مغازه و تابلو ایمان واقعی)

داستان جالب (سوختن خانه و مغازه و تابلو ایمان واقعی) روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به .... ادامه نوشته