داستان اﯾﻤﺎن ﺑﻪ خدا

راه خدا

داستان اﯾﻤﺎن ﺑﻪ خدا

ﻣﺮد ﺟﻮاﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺑﯽ ﺷﻨﺎ و دارﻧﺪه ی ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻣﺪال اﻟﻤﭙﯿﮏ ﺑﻮد هرچه راکه درﺑﺎره ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﯿﺸﻨﯿﺪ ﻣﺴﺨﺮه ﻣﯿﮑﺮدواعتقادی نداشت.ﺷﺒﯽ ﻣﺮد ﺟﻮان ﺑﻪ اﺳﺘﺨﺮ ﺳﺮ ﭘﻮﺷﯿﺪه آﻣﻮزﺷﮕﺎﻫﯽ رﻓﺖ .ﭼﺮاغ ﺧﺎﻣﻮش ﺑﻮد
وﻟﯽ ﻣﺎه روﺷﻦ ﺑﻮد و ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮای ﺷﻨﺎ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮد.ﻣﺮد ﺟﻮان ﺑﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺗﺨﺘﻪ ﺷﻨﺎ رﻓﺖ و ﺳﺎﯾﻪ ﺑﺪﻧﺶ را ﻫﻤﭽﻮن ﺻﻠﯿﺒﯽ روی دﯾﻮار دید، دﺳﺘﺎﻧﺶ را ﺑﺎز ﮐﺮد ﺗﺎ درون اﺳﺘﺨﺮ ﺷﯿﺮﺟﻪ کند.ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺗﻤﺎم وﺟﻮدش را ﻓﺮاﮔﺮﻓﺖ .از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﺋﯿﻦ آﻣﺪ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﻠﯿﺪ ﺑﺮق روانه شد و ﭼﺮاغ ﻫﺎ را روﺷﻦ ﮐﺮد.آب اﺳﺘﺨﺮ ﺑﺮای ﺗﻌﻤﯿﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪه ﺑﻮد!!!
گردآوری :گروه سرگرمی

برچسب ها

مطالب پیشنهادی سرزده به شما

دیدگاه ها

۴
  • فرزانه یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۳

    لطفا مطلب رو درست کنید نوشته در عکس است خوانده نمیشه

    پاسخ به این نظر

    مدیر آبان ۱۴ام, ۱۳۹۳

    ممنون از حسن توجه شما

    تصحیح شد

  • علی جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳

    اخه ادم حسابی تو استخر سرپوشیده چطوری نور ماه بوده که برای شنا کافی باشه یا نباشه؟کمتر خالی ببند لطفا

    پاسخ به این نظر

    مدیر بهمن ۴ام, ۱۳۹۳

    شاید پنجره ای در سالن استخر وجود داشته و از اون پنجره نور داخل استخر می شده

آموزش ثبت تصویر دیدگاه در گراواتار