داستان کوتاه آموزنده(حکایت فیلسوف و پادشاه)

داستان کوتاه آموزنده(حکایت فیلسوف و پادشاه),حکایت فیلسوف و پادشاه,حکایت فیلسوف و گوش پادشاه در پایش,گوش پادشاه در پایش

داستان کوتاه آموزنده(حکایت فیلسوف و گوش پادشاه در پایش)

فیلسوفی ستمدیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد. ناچار بر قدم های پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود. شاه خشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت. جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود.
او در جواب گفت: شما نمی دانید که گوش پادشاه ، در پایش بود؛ از این جهت، مرا چاره ای جز این نبود!

مطالب پیشنهادی سرزده به شما

دیدگاه ها

۰
--> -->